محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

802

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آنگاه به شيبه گفت : « خواهر زاده ! به منزل رويم . » و سه روز پيش وى بماند و مراسم عمره به سر برد . گويد : و از پس اين حادثه نوفل با بنى عبد شمس بر ضد بنى هاشم پيمان بست . محمد بن ابو بكر گويد : اين حديث را با موسى بن عيسى بگفتم و او گفت : « اى پسر ابو بكر ، اين سخنان را انصار مىگويند كه با ما بنى عبد المطلب كه خدايمان دولت داده تقرب جويند . عبد المطلب در قوم خويش محترمتر از آن بود كه محتاج باشد بنى نجار از مدينه به كمك او آيند . » گويد : گفتم : « اى امير ، خدا ترا به صلاح بدارد ، آنكه بهتر از عبد المطلب بود به يارى بنى نجار حاجت داشت . » گويد : و موسى كه تكيه داده بود خشمگين بنشست و گفت : « بهتر از عبد المطلب كى بود ؟ » گفتم : « محمد پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم . » گفت : « راست گفتى و به حال خويش برگشت . » آنگاه موسى بن عيسى به فرزندان خويش گفت : « اين حديث را از پسر ابو بكر بنويسيد . » از علاقهء تغلبى روايت كرده‌اند ، و او دوران جاهليت را ديده بود ، كه آغاز پيمانى كه ميان بنى هاشم و خزاعه بود و پيمبر خداى به سبب آن مكه را بگشود از آنجا بود كه نوفل بن عبد مناف كه آخرين فرزند عبد مناف بود ، با عبد المطلب بن هاشم بن مناف ستم كرد و چيزى از زمين او بگرفت ، و مادر عبد المطلب ، سلمى دختر عمر و از بنى نجار خزرج بود و عبد المطلب از عموى خويش انصاف خواست و او انصاف نكرد و عبد المطلب به خالگان خويش نوشت و كمك خواست و هشتاد سوار از آنها بيامدند و در اطراف كعبه فرود آمدند و چون نوفل بن عبد مناف آنها را بديد گفت :